۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

تقدیم بە اشکهای مادرم و مادر فرزاد کمانگر و دیگر مادران کردستان

و همینطور تقدیم بە یاد و خاطرە فرزاد.....  
امسال ١٣همین نوروزی است کە در غربت جشن کە نە پاس می دارم. هرچند در سرزمین خویش هم بیگانە و شهروند درجە چندم محسوب می شویم اما هرچە باشد انسان در میان فامیل و همشهریان است و  مانند اینجا دلش نمی گیرد.



نمی دانم چرا؟ ولی عید امسال بسیار دلم گرفتە است. داشتم «بوی عیدی» فرهاد مهراد را مانند سایر عیدها گوش می کردم یادبوی عید و نوروز کوردستان و سنندج افتادم، یاد مادر عزیزم، یاد اشکهایش کەمی ریخت!

یاد بغض هایش کە دمادم عید برای برادرانم کاک باباشیخ ،کاک منصور و مظفر کە پیشمرگ حزب دمکرات بودند ودر کنار سفرە هفت سین امسال هم با ما نبودند....


حال من نیز بە جمع آنهایی کە مادر برایشان اشک می ریزد اضافە شدەام.


یاد عزیزان از دست رفتە خانوادە افتادم،


برادرانم منصور و مظفر در راە آزادی و دمکراسی برای کورد و کوردستان و همەی ملیتهای ایرانی شهید شدەاند یادشان گرامی....


یاد پسر دایی ام خالد واحدی کە چند روز پیش سالگرد شهادتش در بمباران شیمیایی حلبچە بود افتادم، او نیز پیشمرگ بود در گردان شوان کومەڵە کە همگی قتل عام شدند..........


یاد پسر دایی اعدامی مادرم افتادم  محسن نقشبندی  کە تازە داماد بود و "کدخدا" یکی از قصابان کشتارگاە ولایت در دادگاە انقلاب شهر سنندج با دست خودش گلولە را تو شقیەاش خالی کردە بود. آخر محسن هم مانند بسیاری از دیگر زندانیان سیاسی کورد حاضر بە پشت کردن بە اهداف ملتش نبود.


چشمانم را می بندم  بە دورترها می روم، یاد اشکهای پدر  کە حالا دیگر در میان ما نیست می افتم کە تا بحال ندیدەبودم، برای پسر عمویم می ریخت، عماد ناصری را می گویم کە خلخالی در شهر پاوە بهمراە گروهی از جوانان کورد اعدام شان کردەبود تا شاید امام خونش را راضی کردە باشد!


 در همان ایام سیر می کنم  آنروز را بیاد می آورم کە پدر باید مشق های عیدیم را برسی و امضا می کرد و من باید بعد از تعطیلات آنها را بە معلم نشان دهم، اما پدرم خانە نبود.


در زندان سپاە پاسداران اهریمن آخوندیسم بە جرم کرد بودن زندانی بود...


آنروز را را بیاد می آورم  کە دفتر مشق عید( پیک شادی) را بە نگهبان دم در زندان دادم وی نیز مهربانانە آنرا  گرفت و بە پدر رساند پدر نیز آنرا امضا کردە بود و همراە با یک اسکناس ٢٠ تومانی کە در عید سال١٣٦٠ بسیار باارزش بود برایم بعنوان عیدی نوجوانش پس فرستاد.

یاد اشکهای همان پاسدار نگهبان دم در کە هنگام نگاەکردن تو  صورت معصوم و کودکانە من کودک کورد در جشمهایش حلقه بستە بود  می افتم ............


نمی دانم به چه چیز فکر می کرد کە آنطور بغض گلویش را  فشردە بود!


شاید یاد این گفتە مشهور افتادە بود  کە می گوید :«ملتی کە بە ملتی دیگر ظلم می کند خود آزادە نیست.»


در همان اوان کودکی سیر می کردم برای یک لحظە یاد معلمم سید یونس فرزامی می افتم کە مارا "پەپولە" صدا می کرد و با شعف می گفت: «پەپولەکان (پروانەها) اگر خودمختاری بگیریم در کنار زبان فارسی بە شما زبان کوردی نیز می آموزم.»


کە وی نیز بە رأفت اسلامی ام القرای جهان اسلام گرفتار و اعدام شد.....


در افکارم غوطەورهستم کە ناخودآگاە بیاد  این گفتە فرزاد کمانگر افتادم کە گفت:«عجب داستانی دارد این ملت غریب من، نە کودکی و نوجوانی ما مثل دیگر کودکان و نوجوانان است و نە جوانی مان.»


راست می گوید ماهی سیاە کوجولوی سربدارکورد....


یاد خود فرزاد می افتم،  این معلم دلسوختە کە عید امسال در بین شاگردانش نیست تا پیک شادی میان آن کودکان معصوم کوردستان تقسیم کند...


یاد اشکهای مادرم مرا یاد اشکهای مادرفرزاد و مادر احسانها، حسین خضری ها، علی حیدریان ها و  مادر شیرین و فرهادهای سرزمینم کوردستان می اندازد.


ناخودآگاە این کلمات بە زبانم جاری می شوند:


بگذارید در سرزمین آباء و اجدادیمان زندگی کنیم، بگذارید ما نیز دردهایمان را با زبان خود فریاد بزنیم...


بگذارید مانیز ترانەی مادری را با همان زبان مادری بشنویم...


بگذارید مانیز زندگی کنیم....


آری بگذارید ...


بگذارید ما نیز همچون  شما حق حیات داشتە باشیم


مسعود ناصری

 خبرنگار مستقل و فعال حقوق بشر- نروژ

نما آهنگ  «بوی عیدی» با صدای زندە یاد "فرهاد مهراد" تقدیم بە یاد و خاطرە  فرزاد کمانگر




معلمی کە دیگر میان مانیست تا این عید نیز در بین شاگردانش پیک شادی تقسیم کند.


تقدیم بە شاگردان فرزاد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر